چیزی که دلم این روزها زیاد میگه اینه که بعد سالها یک روزی در یک روز بهاری نه شب بهاری مردی اومد تو زندگیم ک ایده آل من بود ... مفهوم عشق بود و انرژی روزهام که البته از سمت اون یک بازی بیش نبود ... میخوام بگم انقدی برام عشق بود که الان که الانه پیش خودم میگم که حق من بود مال من بود و خودخواهانه از فرم ارزوی خوشبختی براش در اومدم و دلم میخواد تاوان رفتار دو پهلوش رو با من پس بده
یک ادم چقدر میتونه خودخواهانه رفتار کنه ... اصلا حیوونها هم این مدلی میشن که این بود یا شد ؟؟
دلم میخواد جواب تمام روزهای تلخ و شیرین با خدا و پیش خدا باشه ...
خدا از کسی نمیگذره ولی دلم میخواد داغونش کنه ... یاد کاری که با من کرد بیفته ... تونست صدای اشکهای منو بشنوه تونست ... چقدر تلخ بود ....چقدر تلخ شدم
برچسب:
نویسنده: پارسا رستگار