الان که اینو مینویسم .
اورژانس با سه تا مریض
نه البته شدن دوتا
انگار که استیبل شده .
اول شیفت شش تا نزاع بود و اورژانس غرق در خون ...
و فک کنم کل پلیس های شهر اینجا بودن
تو این هیر و ویر از راه رسید
اولین بار بعد مدتها بهم سلام کرد
و با همکارش که باهاش خوبم اومده بود آقای شین تا منو دید لبخند زدم گفت چطوری دخترم ؟ خانواده خوبن گفتم قربون شما
علایم حیاتی رو گرفتم گفتم هدایتش کنید تحت نظر .
اومد پیشم بعد مدتها یکم حرف زد البته از مریضی که اورده بودن گفت و از مسئولشون . دستام میلرزید قلبم بدتر
مهرم رو دادم بهش گفتم کارتون تموم شد خودتون مهر بزنید . نگاه کردم حلقه دستش نبود
یکم رو تخت تریاژ نشست نوشته هاشو کامل کنه
نمیدونم اصلا یکم باز حرف زد یا نه
اقای شین اومد گفت بریم املتمون رو بخوریم گفتم لقمه منم بیارید و گفت باشه . و بعد هم خدافظ
قلبم با یاداوری حتی چند خط صحبتش تیر میکشه
هنوزم دوستش دارم
هنوزم میشه عاشق بود .
خدایا خودت صلاحش کن
خیلی به خطوط صورتش دقت کردم برای کلی ذخیره اش کردم
اورژانس ترکیده ها ولی من دارم از این خاطره میگم :)
برچسب:
نویسنده: پارسا رستگار