دیدمش مریض اورده بود سقوط .
بهش محل ندادم حتی نگاش نکردم
تریاژ بودم
داشتم با اون یکی همکارش حرف میزدم و بعدش رفتم سمت استیشن
لومدم برم گفتم مریضو ببرید سمت جراحی . سرمو بلند کردم رد شم دیدم روبرو وایساده لبخند زده
گفتم چیزی شد
گفت نه چشم میبریم
گفتم میگم خدایا چیزی نگفتم .
لبخند زنان مریض رو بردن
دلم ریخت .
ولی یک سری چیزا رو من تنهایی هم بخوام نمیشه
تو هم قراره بخوای ولی نمیدونم کی .
برچسب:
نویسنده: پارسا رستگار